اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته
يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
شرمندهام خدايا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
بايد شود هويدا امشب دلم گرفته
ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته









شاید تقدیر این بود که بمونم....و باز بنویسم....
تو این چند روزی که ننوشتم..بد جوری دلم هواتو کرده بود
شاید اشتباه از من بود که همه رو می خواستم از دریچه خودم ببینم
گذر عمر با کسی شوخی ندارد می بینی که هنوزم زنده ام !
اما خوشحالم که پیشم نیستی .....
می دونم که اگه باز حالم رو می دیدی ..........دلت می گرفت!
اخه تو از گریه کردن هام بدت می اومد ......
اما حالا مدتهاست که لحظاتم همه به گریه می گذره
حالا که تو نیستی که دلتنگیهامو واسه گریه کردن تحمل کنی!
برای همه حرف می زنم مهم نیست کی گوش بده
مهم اینه که همه بدونند هنوزم دوست دارم و هر لحظه زندگیم با یاد تو می گذره!
فکر کردم گذر زمان باشه به همه چی عادت می کنم
خدا هم از دست گلایه هام خسته شده....
روزهام بی تو می گذره ...اما به چه وضعی !؟ ....فقط خدا می دونه!
لحظات و ساعات می گذرند.....و روزها هم از پس هم
شایدم هنوز تقدیرم این بوده که بمونم....و ببینم..بی تو بودن رو!
اما تو به من بگو: ایا نفس کشیدن و خوابیدن دلیل زنده بودنه!؟
من زیاد نمی تونم خوب حرف بزنم.....و میدونم که از دستم خسته شده ای!
دیگه فرشته اون دیونه سابق نیست....
حالا خودش رو هم دیگه گم کرده.....راستش رو بگم با خودم هم غریبه شدم!
دیگه دلی برام نمونده که بخواد برای کسی یا چیزی تنگ بشه
محبت بی بها ترین کالاست....و گرانترین !
مال منو که به هیچم نخریدند....! به هیچ!
کاش هیچ وقت زاده نمی شدم....
می دانی عزیزکم...!دنیا با این بزرگیش خیلی بی وفاست
تو دنیایی که بودنم اینقدر بی ارزشه....همون بهتر که نباشم

می نویسم ___ اینبار ققط برای خودم 
مدتهاست خواب از چشمام گرفته شده ....

خسته ام

نا اروم.....حس می کنم یه چیزی گم کردم....
اما چی نمی دونم....
چقدر سخته وقتی نمی تونی از دردهات واسه کسی صحبت کنی !
هیچ کس نیست.....نه غمت رو کسی می بینه.....و نه دنیاتو کسی درک می کنه!
چقدر دلم ......تنگه !
اما بازم مثه همیشه به خودم میگم : " صبر کن همه چی درست میشه "
دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کس منو نشناسه!
هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه !
می خوام تو حال خودم باشم ...
تنهام....بذارید 
دلم می خواد برف بباره.....
راستش دلم برای راه رفتن ..بی مقصد زیر برف تنگ شده 
دلم می خواد برم وسط یه جنگل پره برف....یه کلبه برفی بسازم..
برم توش و اروم دراز بکشم......و خیره بشم به سقفش ....و منتطر بمونم.
شاید کسی بیاد منو ببره یه جایی که عشق و مهربونی وجود داشته باشه !
دنیایی که توش دروغ...نیرنگ ....دورویی نباشه !
هیچوقت تو زندگی ام اینقدر خسته نشده بودم 
واقعا بریدم.....
بدم میاد از خودم.....
از همه اونایی که برام دلسوزی می کنند..
عشق تو این دنیا هیچ مفهومی نداره..!
اصلا چرا باید ادم کسی رو دوست داشته باشه .!!؟
می خوام ازاد باشم......! ازاد ....ازاد !
از هر قید بند دنیایی....
از هر چیزی که یه جواریی بهش میگن وابستگی....!
عشق فقط یه قصه قدیمیه...!
و من هیچ وقت یاد نگرفتم تو قصه زندگی کنم 
برام مهم نیست که بهم بخندند...!
یا دربارم چی میگن...!
من دیگه هیچی رو باور ندارم.....هیچی ....!
بدم میاد از همه دنیای دور و برم...
از ادمایی که هر صبح از روی عادت بهم سلامی می کنند...
از روی عادت بهم لبخندی می زنند و از کنار هم بی تفاوت رد می شن !
دلم می خواد برم تو دنیای قصه ها...!
اونجایی که دنیا پره از مهربونی...
اونجا که هیچ کس رو به خاطر علاقه هاش سرزنش نمی کنند !
اونجا یی که ادماش باور دارند وقتی دل به کسی بستی ...دیگه بدون اون هیچی.....!
اخه همیشه توی قصه ها ....اخر عاشقی ها خوب تموم می شه...!!
از نفس کشیدن توی این هوای مسموم ...متنفرم !!!
متنفرم


